
کتابهای میلان کوندرا را خیلی دوست دارم. یکجور ذهن کاوی خوبی دارد. ترکیبی از رمان و روانشناسی است و حتی گاهی جامعه شناسی. چند روزی است که مشغول خواندن کتاب "خنده و فراموشی"اش هستم (هنوز تمامش نکردهام ). بعضی جملههایش خیلی به دلم مینشیند. حال و هوای این روزها را دارد.
* در زبان سیاسی آن روزها "روشنفکر" نوعی آدم زیادی بود. معنای آدمی را میداد که نمیتوانست زندگی را درک کند و از مردم بریده بود.
* قتل عام خونین بنگلادش به سرعت خاطره هجوم روسها به چکسلواکی را فروپوشاند، قتل آلنده نالههای بنگلادش را محو کرد، جنگ صحرای سینا باعث شد مردم آلنده را فراموش کنند، کشتار عمومی در کامبوج صحرای سینا را از ذهن مردم زدود و غیره و غیره تا اینکه همگان میگذارند همه چیز از یاد برود.
* رویدادهای تاریخی معمولا بدون ذوق و استعداد چندانی از یکدیگر تقلید میکنند.
* با بازی قروختن آینده مردم به بهای گذشتهشان آشنا بود. او را مجبور میکردند در تلویزیون ظاهر شود و گزارش ندامت خود را به مردم بدهد و بگوید چه اشتباهی میکرده که آن حرفهای زست و ناپسند را دربارهیِ روسیه و بلبلها به زبان آورده است. مجبورش میکردند که زندگی خودش را انکار کند؛ به یک سایه، به آدمی بدون گذشته، به هنرپیشهای بدون نقش تبدیل بشود.
* خنده عمیق به معنای زندگی عمیق است.

این هم طرح روی جلد ایرانیاش. اگر سانسور هم یک هنر محسوب میشد بدون شک نزد ایرانیان بود و بس!

نام اولین نشریه ای که من در آن نوشتم، "سایه آفتاب" بود. یک نشریه دانشجویی که بچه های ورودی ۸۱ منابع طبیعی آن را منتشر می کردند. سیاه و سفید بود و حدود ۴۸ صفحه ای می شد، نشریه ی بود برای خودش! خاطرات زیادی با این نشریه و آدم های مرتبط با آن دارم.
حالا که به طرح جلدش دقت می کنم (البته اگر بشود نام آن را طرح روی جلد گذاشت!) دلیل انتخاب این تصویر و ارتباط آن با شعر روی جلد را نمی فهمم!

اگر فکر می کنید نوشتن من در این مجله به دلیل استعداد فراوانم در نویسندگی بود، سخت در اشتباهید. از آن جایی که در ایران بیشتر کارها با قانون ۲P (پول و پارتی) حل می شود، من هم از این قاعده مستثنی نبودم. گرچه پول نداشتم ولی سردبیر مجله هم اتاقی من بود و این مهمتر از داشتن استعداد نویسندگی و . . . است. نه تنها من بلکه بقیه هم اتاقی هایم (ایمان و کامیار) نیز از این قاعد مستثنی نبودند!
کلی خوشحال بودم از این که اسمم در یک نشریه نوشته می شود و می توانم جلوی در و همسایه پز بدهم، حتی اگر آخرین اسم باشد و در قسمتِ با تشکرها!

اعتراف می کنم! اعتراف می کنم اولین طنزهایی که نوشتم بسیار لوس و بی مزه بودند. گرچه با دانستن این موضوع کمی توی ذوقم می خورد اما خوبی اش این است که نشان می دهد فکرم آن قدر رشد پیدا کرده که بتوانم ضعف های مطالب قبلی ام را ببینم (البته این امکان هم وجود دارد که در آینده به این نتیجه برسم که حالا هم خیلی لوس و بی مزه می نوشتم!)
وقتی به متن آن زمانم دقت کردم، دیدم پر از علامت پرانتز و علامت تعجب است. در ضمن عادت داشتم چندتا علامت تعجب جلوی یک جمله بگذارم (!!!!!). احتمالا آن موقع فکر می کردم اگر در پایان یک جمله ای علامت تعجب بگذارم، خواننده در پایان جمله متوجه می شود که باید بخندد و هر چه قدر تعداد علامت تعجب ها بیشتر باشد خواننده باید بیشتر بخندد!
نکته دیگری که به نظرم خیلی افتضاح آمد، امضای پایانی متنم بود که معمولا می نوشتم "FELAN BYE"!
از توی علامت های نگارشی از علامت تعجب (!) بیشتر خوشم می آید، بعدش هم علامت سوال (؟). اگر خدای ناکرده برایم کامنت گذاشتید، بنویسید شما از کدام علامتِ نگارشی بیشتر خوشتان می آید؟

املش یا بهشت پنهان (Hidden paradis)! دومین مطلب من بود که در همان شماره نشریه چاپ شد. یادم می آید این مطلب را از یک روزنامه رونویسی کرده بودم و عکس هایش را هم از اینترنت پیدا کردم.
پ.ن: از لحاظ باستان شناسی گاو املش بسیار معروف است و در موزه هایِ خارجی نیز وجود دارد. تصویر سمت چپ یک گاو سفالی را نشان می دهد که اگر اشتباه نکنم در یکی از موزه های انگلیس نگهداری می شود. اطلاعات بیشتر را می توانید در اینجا بخوانید.

این هم صفحه پشت جلد. ارتباط شعر و تصویر را خودتان پیدا کنید "FELAN BYE"!!!!!
کاروانسرای عباسی
در محوطه بیستون تنوع جالبی از بناهای تاریخی در برهه های مختلف زمانی وجود دارد.

تصویر مربوط به قسمتی از کاروانسرای عباسی است و تابلوی کنار آن هیچ ربطی به فضای داخل آن ندارد.

این آبشار مربوط به یکی از محل های اطراف کرمانشاه به نام "صحنه" است. البته ما هیچ مورد غیر اخلاقی و صحنه داری در آن جا مشاهده نکردیم اما گویا برادران امر به معروف و نهی از منکر مواردی دیده بودند، زیرا بر روی یک تابلوی بزرگ نوشته شده بود:
"از نافرمانی خدا در مکان های خلوت خودداری کنید."!

کرمانشاه در یک نگاه
در ادامه سفر به سنندج رفتیم. شباهت کرمانشاه و سنندج مانند شباهت کپور چینی و چالباش است! کرمانشاه مانند کپور چینی است. با شریط محیط سازگاری پیدا کرده و تقریبا بومی ایران شده. به عنوان مثال در کرمانشاه زبان کردی تبدیل به گویش شده و مردم گاها فارسی حرف می زنند و تعصبی نسبت به این موضوع ندارند ولی سنندج مانند چالباش است ( یک تاس ماهی روسی است!) هویت خودش را حفظ کرده و مانند شهری است که انگار به ایران تعلق ندارد!

سنندجی ها علاوه بر زبان، سعی می کنند برخی از فرهنگ های قدیمی خودشان را نیز حفظ کنند. از جمله معروف ترین این فرهنگ ها رقص و لباس کردی است! به تنوع رنگی لباس زن ها در این تصویر دقت کنید. رنگ هیچ کدام از آن ها با هم یکی نیست.

دزدگیرشیر آب!! این هم یکی دیگر از اختراعات بزرگ دانشمندان ایرانی است که من در یکی از دستشویی هایی عمومی شهر سنندج آن را کشف کردم!
وقتی تصویر هرکول (هراکلس) را در بیستون۱ دیدم، تعجب کردم. تا آن جایی که یادم می آمد هرکول اسطوره ای یونانی بود. اما وقتی نوشته یِ کنار مجسمه را خواندم یادم آمد که ناسلامتی زمانی اسکندر ایران را فتح کرده بود و چند سالی ایران در دست یونانیان (سلوکیان) قرار داشت.
پ. ن ۱: نام اصلی بیستون در اصل بغستان بوده، به معنی مکانی برای پرستش خدایان. اما طی فرایندهای زبانی به بیستون تغییر یافته است.

کتیبه و نقش برجسته داریوش
واضح و مبرهن است که این نه نفر (که دست هایشان از پشت بسته شده) اسیر هستند و آن کسی که در زیر پای داریوش در حال جز و ولز زدن است کسی نیست جز گئومات مغ (بردیای دروغین). اگر کمی هم از نمادهای ایرانی سر در بیاورید می توانید فروهر (اهورمزدا) را در این تصویر ببینید که در حال اعطای حلقه قدرت به داریوش است.

صخره تراش خورده فرهاد.
این دیواره بزرگترین دیواره تراش خورده در ایران است که عرضی حدود ۲۰۰ متر و ارتفاعی حدود ۳۶ متر دارد. اگر به آدمی که درون دیواره ایستاده، دقت کنید می توانید تا حدودی عظمت آن را تصور کنید.
گویا قرار بوده در اینجا یک واقعه یِ تاریخی به تصویر کشیده شود. اما عمر خسرو پرویز و حکومت ساسانی اجازه این کار را به آن ها نداده است.
پ.ن: بر اساس بررسی های انجام شده قضیه شیرین و فرهاد هم افسانه ای بیش نبوده و فرهاد حداکثر یک سنگ تراش معروف بوده است.

در درون دیواره طرح های اولیه صورتک دیده می شد. در تصویر سمت چپ می توانید رد تیشه های درون دیواره را ببینید.

این سنگ ها قرار بود نقش پی دیوار کاخ ساسانی را بازی کنند اما باز هم به دلیل پایان عمر خسرو پرویز و حکومت ساسانیان این کاخ نیمه کاره باقی ماند و در زمان ایلخانی به یک کاروانسرا تبدیل شد.
علامت های روی سنگ به نوعی امضای گروهی است که روی آن سنگ کار می کرده اند و از روی این امضاها کار آن گروه مورد ارزیابی قرار می گرفت و به آن ها حقوق می دادند.

این هم یک موجود شبه مارمولک (اسم محلی اش را یادم نمی آید) که در بیستون با هم آشنا شدیم. اگر کمی بزرگتر بود و از دهانش آتش بیرون می آمد می توانست محافظ خوبی برای این منطقه تاریخی باشد!
ادامه دارد . . .

جمعه 27 شهریور - حدود 10 صبح - تهران
خیابان ها کم کم داشت شلوغ می شد. بلندگوها فریاد می زدند و عده ای پرچم به دست با موتور در خیابان ویراژ می دادند. پیرمردی که پیراهن مردانه کرم رنگ پوشیده بود، پرسید: پس مردم کجا هستند؟
فکر کردم از آن کسانی است که همیشه در راهپیمایی ها حاضر است و . . . گفتم: همین ها هستند دیگر
با عصبانیت گفت: این ها نه! مردم کجا هستند؟!
. . .
هنوز چند قدم جلوتر نرفته بودم که مردم را دیدم!


این متن را دو سال پیش نوشته بودم.
(همراه با کمی تغییر)
سال سوم راهنمايي بودم. معلم عربی وارد کلاس شد. مرد چاقی بود که ریش کوتاهِ سیاهی داشت. کت سیاه، عینک و انگشتر بزرگ عقیقش را هنوز به خاطر می آورم. همیشه قبل از شروع درس، از چند نفر سوال می پرسید و هنگامی که می خواست اسم آن شخص را از توی لیست بخواند، سکوت مرگباری کلاس را فرا می گرفت. همه خدا خدا می کردند که اسمشان خوانده نشود. آن روز اسم کسی را نخواند، با انگشت اشاره اش به من اشاره کرد تا پاي تخته بروم. آب دهانم را قورت دادم و در حالی که قلبم تندتند می زد از نیمکت ردیف اول بلند شدم و کنار تخته یِ سبز رنگ کلاس ایستادم. با آن صدای زمختش گفت : چهارده صيغه یِ فعل مضارع را صرف كن.
کلاس همچنان ساکت بود و از هیچ کس صدایی در نمی آمد. انگار که حافظه ام به کلی پاک شده بود. نمي دانم از ترس بود يا چيز ديگری. چشم هایم، صورتِ بچه های کلاس را می کاوید. انگار منتظر معجزه ای بودم.
معلم با خونسردي لبخندي زد و به من نزدیک تر شد، گفت :
- اشكال نداره، اگه بلد نیستی خودم بهت ياد ميدم.
.خونسردی اش بیشتر مضطربم می کردگاهم به انگشتر عقيق توي انگشت اش بود كه ناگهان به همراه چهار انگشت ديگر به هوا بلند شدند و محكم به روي صورتم فرود آمدند. براي يك لحظه چشمهايم سياهي رفت. انگار زمان برای کسری از ثانیه متوقف شد. صداهای اطرافم را نمی شنیدم. صدای سوت ممتدي توي گوشم می پيچيد. به قدري سريع اتفاق افتاد كه حتي نتوانستم با دست جلوي صورتم را بگيرم. احساس کردم طرف راست صورتم گرم شده است.
بعد از چند ثانیه صداي معلم را شنیدم که با صدای بلند می گفت: يَفعَلُ.
و برای اینکه عدالت را رعایت کرده باشد، این بار انگشتانش را بر روی طرف چپ صورتم فرود آورد
- یَفعَلانِ
و ضربه اي ديگر
- یَفعَلونَ
و بازهم
- تَفعَلُ
. . .
و به این ترتیب چهارده صيغه فعل مضارع را ياد گرفتم و برای همیشه از درس عربي متنفر شدم.
2/4/86
ساعت 11 شب. شهرستان نور (مازندران) دانشگاه تربيت مدرس. (پس فردا امتحان تكثير دارم!)

در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کرهاش میکشتند که خرابکار است ،
امروز توی دهناش میزنند که منافق است
و فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است،
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
، صهیونیستها میکشند که فاشیست است،
فاشیستها میکشند که کمونیست است،
کمونیستها میکشند که آنارشیست است،
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند،
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند،
و میکشند و میکشند و میکشند...
و چه قصاب خانهیی است این دنیای بشریت.
.
احمد شاملو

شنها روی هم انباشته میشوند
تپهای کوچک شکل میگیرد
به ریزش شنها خیره میشوم
باید در این بازی برنده شوم
ساعت شنی را برمیگردانم
شنها دوباره شروع به ریختن میکنند
چند قطره چسب داخل شنها میریزم
ریزششان متوقف میشود
لبخند پیروزی میزنم.
صدای تیک تاک ساعت لبخند پیروزیام را محو میکند
باتریاش را در میآورم
عقربهها از حرکت باز میایستند
روبهروی آینه میایستم و لبخند پیروزی میزنم
چند تار موی سپید در لابهلای موهای سیاهم پنهان شدهاند
باید رنگشان کنم
باید در این بازی برنده شوم.
پی نوشت:
عکس را از اینجا برداشته ام
یک شب بی خوابی به سرم زده بود. جملاتی مدام توی سرم می چرخید. بیدار شدم و روی یک تکه کاغذ نوشتمشان. بعدش موفق شدم بخوابم!
آن جملات این بود (با کمی تغییر):
" زمانی که نگاه کردن به نامحرم گناه بود
و هر تار موی تو همچون تیری آتشین در چشم مومنان فرو می رفت
همان زمان، من عاشق جهنم شدم.
ساعت 10 شب - ایستگاه BRT چهارراه ولی عصر
جمعیت منتظر اتوبوس ایستاده بودند. جوانی با پیراهن مردانه قرمز چهارخانه کنارم ایستاده و کیف خاکی رنگی هم روی دوشش بود. پرسیدم چند دقیقه دیگر اتوبوس می آید؟ نگاهی به پشت سرم کرد و گفت: دهنت رو ببند!
با گفتن این جمله یک تشتک نوشابه به سمتش پرت شد. پشت سرم را نگاه کردم دو جوان دیگر بودند که بیسکوییت می خوردند. سن زیادی نداشتند. حدود بیست سال.
بیسکویتشان را به طرف پسری که نزدیک من بود پرت کردند و یکی از آن ها گفت: با کی بودی؟
جواب داد : با تو
به طرف هم دیگر حمله ور شدند. من بین آن ها بودم و سعی کردم جدایشان کنم. بقیه مردم فقط نگاه می کردند. آن دو نفر چاق تر بودند. ناگهان پسری که پیراهن چهارخانه قرمز داشت چاقو کشید. من کمی عقب رفتم. یکی از آن دو نفری که با هم بودند گفت: مال این حرفا نیستی و به طرفش حمله کرد. پسر چاقو را به بازوی چپ او زد. خون از بازوی چپش بیرون زد و لبه پیراهن آستین کوتاه سفیدش را قرمز کرد و چند قطره ای هم روی زمین ریخت.
پسر چاقویش را به حالت آماده به حمله گرفته بود تا کسی نزدیک نشود. کسی که چاقو خورده همچنان می خواست حمله کند. دوست چاقش کمربندش را در آورد و دو نفری به سمت پسر چاقو به دست حمله کردند. پسر فرار کرد و آن ها هم دنبالش کردند.
از دور ماجرا را می دیدم. پسر چاقو به دست در حین فرار سعی می کرد با موبایلش تماس بگیرد. آن دو نفر چون چاق تر بودند کمی عقب ماندند. بعد از چند قدم پسرِ چاقو به دست ایستاد و به یکی از آن دو نفر که نزدیکش شده بود حمله کرد. از دور به خوبی نمی توانستم ببینم اما فکر کنم باز هم بازوی آن ها را نشانه گرفته بود. همچنان فرار می کرد و آن دو نفر هم به دنبالش. تا اینکه دیگر نمی توانستم ببینمشان.
انتظار دیدن چنین صحنه ای را در یک مکان عمومی و شلوغ نداشتم. با خودم فکر کردم و قتی نیروهای نظامی در روز روشن و جلوی چشم دیگران مانند حیوان وحشی با مردم برخورد می کنند، چه انتظاری می توانم از بقیه مردم داشته باشم؟ آن ها باعث شدند قبح خشونت در جامعه شکسته شود و دیدن هر گونه وحشی گری امری عادی محسوب شود.
اتوبوس آمد. مردم سوار شدند و به راهشان ادامه دادند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. به قیافه مردم نگاه می کردم. شبیه مسخ شده ها بودند. دلم گرفت.