
آن مرد با تفنگ آمد
پطرس تیر خورد
دیوار سد ترک برداشت
دهقان فداکار به دلیل ترویج فرهنگ برهنگی و توهین به مقدسات! بازداشت شد.
کبری تصمیمش را گرفت
و چوپان دروغگو همچنان دروغ میگفت.
پ.ن : این پست را در پادگان ننوشتهام! پنج شنبه به ما لباس دادند و گفتند تا چهارشنبه (فردا صبح) مرخصید.
پ.ن 2: در اتوبوس بودم و داشتم به تهران میآمدم که جملات این پست به ذهنم رسید. از آن موقعهایی بود که تا آن جملات را جایی نمینوشتم ذهنم آرام نمی گرفت. یکشنبه بود (شب عاشورا)

فردا (پنج شنبه) صبح باید خودم را به پادگان معرفی کنم. اگر قرار بود یک تصویر از سربازی رفتنم بکشم، سربازی را میکشیدم که از نوک مگسک سلاحش هدف را نشانه گرفته ولی هدفش یک ساعت بزرگ عقربهدار است!
پ.ن: امکان دارد به دلیل رفتن به سربازی تا مدتی نتوانم به وبلاگم سر بزنم. گرچه ابطحی ثابت کرد که حتی در زندان هم می شود وبلاگ نوشت!
بی ربط: امروز این سوال مدام در ذهنم وول میخورد.
چرا اگر آدمهای غیر مذهبی حرفی در مخالفت با عقاید مذهبی بزنند توهین به مقدسات محسوب میشود ولی اگر آدمهای مذهبی حرفی در مورد عقاید غیرمذهبیها بزنند، امر به معروف و نهی از منکر کردهاند و ثواب هم دارد، حتی اگر با زور باشد!؟
آیا این قانون فقط مربوط به ایران و اسلام است یا در هر کشور و هر مذهبی صدق میکند؟
معمولا هر وقت که به خانه می روم غصه دار می شوم. وضعیت نابسامان و دور از آرامش خانه یک طرف، فضای بسته و بی روح شهر هم از طرف دیگر اذیتم می کند. خیلی وقت ها با این مشکل مواجه می شوم که چه کار کنم تا حس بهتری داشته بشم.
گاهی راه حل هایی کوچکی پیدا می کنم که بتوانم بیشتر از وقتم در آن جا لذت ببرم (حتی اگر برای مدت زمان کوتاهی باشد). این بار به ذهنم رسید که بروم از مناظر طبیعی اطرافم عکاسی کنم. دوربینم را برداشتم و پیاده به راه افتادم. به منطقه زربیجار رسیدم. اولین صحنه ای که از آن عکس گرفتم یک پرنده شکاری بود که انگار داشت دنبال یک لقمه نان حلال می گشت!
پ.ن: گاهی هم اوضاع آن قدر قمر در عقرب می شود که هیچ راه حلی جواب نمی دهد.
در همان زمان که پرنده شکاری داشت در آسمان چرخ می زد تا یک لقمه حلال پیدا کند، یک پرنده سفید دیگر به آن نزدیک شد و با آن که جثه اش کوچک بود، چندبار به پرنده شکاری بزرگ حمله کرد. در این جا بود که از محدودیت های یک دوربین نیم حرفه ای آگاه شدم و غصه خوردم که چرا دوربینم نمی تواند مانند قوم و خویش های حرفه ای خودش تند تند چریک چریک کند! و به همین دلیل نتوانستم عکس های خوبی از برخورد بین این دو پرنده بگیرم.
پ.ن: منظور از چریک، صدای شاتر و منظور ازتندتند چریک کردن، سرعت عکس برداری برحسب فریم بر ثانیه می باشد!
از آن جایی که احتمال دارد یک پرنده شناس (مثلا یکی از بچه های انجمن یوزپلنگ!) به این وبلاگ سربزند، از حدس زدن نام پرندگان خودداری می کنم.
پ.ن: اگر کسی از نام این پرنده ها اطلاع دارد برایم بنویسد.
البته بنده به نظر پرنده شناسان احترام می گذارم ولی این ها قطعا مرغابی هستند!
اگر اشتباه نکنم این باید کوه سماموس باشد.
استخر طبیعی زربیجار
بی ربط: شمارش معکوس برای اعزام سربازی ام شروع شده است ( 10 روزدیگر)!
می خواهم بنویسم تا یادم بماند. دوست داشتم جمله ای قشنگ یا شعری کوتاه بگوییم. دل درد مانع می شود تا افکارم را متمرکز کنم.
پول- به! - لبخند - لاک صورتی - مغازه - میز آخری سمت راست - ذرت مکزیکی با قارچ و پنیر - سر درد - جوشِ صورت - حرف های مانده در دل - لیوانی پر از آب و یک دستمال کاغذی برای پاک کردن اشک هایت.
شب قشنگی بود.
این عکس را به خاطر بسپارید در موردش توضیح خواهم داد.
این چند روز مشغول انجام کار در "جشنوار ازدواج" بودم. مسئولیت مستند سازی و عکس برداری به عهده من بود. تجربه خوبی بود. با مهارتهای خودم و محدودیتهای دوربینم بیشتر آشنا شدم. چند تا از عکسهایم را در اینجا میگذارم.

(بدون شرح!)

(بدون شرح!)

(بدون شرح!)

شهرام شکیبا (مجری برنامه نشست شعر طنز)

(بدون شرح!)

مراسم نمادین ازدواج گیلانیها در نمایشگاه. (طبق برنامه قرار بود مراسم سنتی ازدواج ۵ قوم در نمایشگاه به صورت نمادین اجرا شود که یکی از این قومها، گیلکی بود که پس از اجرا با حرف و حدیثهای فروانی رو به رو شد. از جمله اینکه خانمهای گیلانی در طول اجرای نمایش - چشم شیطان کور، گوش دشمن کر- حرکات موزون انجام میدادند! بنابراین به آنها تذکر داده شد که در برنامههای بعدی خانمها زیاد حرکت نداشته باشند!)

این هم یکی دیگر از عکسهای مربوط به برنامه گیلانیهاست. از مِن جمله تذکرات دیگری که به گروه گیلانیها داده شد، این بود که چرا خانمهای آنها اینقدر سفید هستند!! این عکس مِن باب احتیاط به مسئولین زیر ربط نشان داده نشد، اما در میان بهت و تعجب دوستان، عکس در صفحه اول نشریه داخلی نمایشگاه چاپ شد!!

عکس چاپ شده در صفحه اول نشریه!

یکی دیگر از کارهایی که در جشنواره انجام شده بود، برپایی نمایشگاه عکس با موضوع ازدواج بود. من هم یکی از عکسهای خودم را برای این نمایشگاه فرستادم که با اسقبال خوب بینندگان مواجه شد تا جایی که بعضیها با موبایل از روی عکس من عکس میگرفتند!
این جشنواره پنج روز برپا بود. بعد از تمام شدن اختتامیه وسایل زیادی از گروهِ اجرایی توسط مردم فهیم و زحمت کشی که به بازید آمده بودند مورد سرقت قرار گرفت! حتی به عسلی که روی سفره عقد بود هم رحم نکرده بودند! نمایشگاه عکس نیز از الطاف این مردم فهیم در امان نماند و از بین ۵۳ عکس شرکت کننده فقط یک عکس لایق سرقت تشخیص داده شد و آن هم عکس من بود! (همان عکسی که در اول صفحه مشاهده کردید!) بعد از دیدن جای خالی عکس ناخودآگاه به یاد این جمله معروف افتادم:
"عکس ما رو دزدیدن دارن باهاش پز میدن!!"

گاهی چیزهایی وجود دارند که خودت قبلا آن را تجربه کردهای یا اینکه در ذهنت وول میخورند اما تا کنون آنها را به صورت جمله در نیاوردهای. وقتی این چیزها را از زبان یک نفر دیگرمیشنوی یا در یک کتاب میخوانی حس جالبی دارد. مخصوصا اگر گوینده یا نویسنده آن جمله آدم معروفی باشد. البته گاهی هم چیزهایی وجود دارد که تا به حال هرگز به آن فکر نکردهای اما وقتی آن را میخوانی یا میشنوی، با تکان دادن سر آن را تایید میکنی. انگار آن جمله را قبلا تجربه کرده بودی ولی از این زاویه به آن نگاه نکرده بودی!
این هم قسمت دوم جملات کتاب "خنده و فراموشی":
* زنی که روزی یک نامهء چهار صفحهای برای معشوقش مینویسد، جنون نوشتن ندارد، فقط زنی عاشق است. اما دوست من که نامههای عاشقانهاش را زیراکس میکند تا شاید روزی بتواند آنها را چاپ کند ـ دوست من جنون نوشتن دارد. شوق نامه نویسی، خاطره نویسی یا نوشتن تاریخچه زندگی (برای خود یا خانواده) جنون نوشتن نیست؛ شوق نوشتن کتاب (برای پیدا کردن خوانندگان ناشناس) جنون نوشتن است.
* هر فردی، بدون استثناء در درون خود حامل استعداد بالقوه نویسندگی است.
* نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت پاک کردن حافظه آن است. باید کتابهایش را، فرهنگش را ، تاریخش را از بین ببرد. بعد باید کسی را داشت که کتابهای تازهای بنویسد، فرهنگ تازهای جعل کند و بسازد، تاریخ تازهای اختراع کند.
* خاطره نفرت نیرومندتر از خاطره محبت است.
![]()

ساعت حدود یک و نیم شب است. فیلم تمام شده اما نمیتوانم از پشت کامپیوتر بلند شوم. دلم هنوز آشوب است. میخواهم کمی بنویسم تا آرامتر شوم. چیزی به ذهنم نمیرسد.



دوست دارم این جمله را فرید بزنم:
از جنگ متنفرم.از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم.از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم. از جنگ متنفرم.
. . .


کتابهای میلان کوندرا را خیلی دوست دارم. یکجور ذهن کاوی خوبی دارد. ترکیبی از رمان و روانشناسی است و حتی گاهی جامعه شناسی. چند روزی است که مشغول خواندن کتاب "خنده و فراموشی"اش هستم (هنوز تمامش نکردهام ). بعضی جملههایش خیلی به دلم مینشیند. حال و هوای این روزها را دارد.
* در زبان سیاسی آن روزها "روشنفکر" نوعی آدم زیادی بود. معنای آدمی را میداد که نمیتوانست زندگی را درک کند و از مردم بریده بود.
* قتل عام خونین بنگلادش به سرعت خاطره هجوم روسها به چکسلواکی را فروپوشاند، قتل آلنده نالههای بنگلادش را محو کرد، جنگ صحرای سینا باعث شد مردم آلنده را فراموش کنند، کشتار عمومی در کامبوج صحرای سینا را از ذهن مردم زدود و غیره و غیره تا اینکه همگان میگذارند همه چیز از یاد برود.
* رویدادهای تاریخی معمولا بدون ذوق و استعداد چندانی از یکدیگر تقلید میکنند.
* با بازی قروختن آینده مردم به بهای گذشتهشان آشنا بود. او را مجبور میکردند در تلویزیون ظاهر شود و گزارش ندامت خود را به مردم بدهد و بگوید چه اشتباهی میکرده که آن حرفهای زست و ناپسند را دربارهیِ روسیه و بلبلها به زبان آورده است. مجبورش میکردند که زندگی خودش را انکار کند؛ به یک سایه، به آدمی بدون گذشته، به هنرپیشهای بدون نقش تبدیل بشود.
* خنده عمیق به معنای زندگی عمیق است.

این هم طرح روی جلد ایرانیاش. اگر سانسور هم یک هنر محسوب میشد بدون شک نزد ایرانیان بود و بس!

نام اولین نشریه ای که من در آن نوشتم، "سایه آفتاب" بود. یک نشریه دانشجویی که بچه های ورودی ۸۱ منابع طبیعی آن را منتشر می کردند. سیاه و سفید بود و حدود ۴۸ صفحه ای می شد، نشریه ی بود برای خودش! خاطرات زیادی با این نشریه و آدم های مرتبط با آن دارم.
حالا که به طرح جلدش دقت می کنم (البته اگر بشود نام آن را طرح روی جلد گذاشت!) دلیل انتخاب این تصویر و ارتباط آن با شعر روی جلد را نمی فهمم!

اگر فکر می کنید نوشتن من در این مجله به دلیل استعداد فراوانم در نویسندگی بود، سخت در اشتباهید. از آن جایی که در ایران بیشتر کارها با قانون ۲P (پول و پارتی) حل می شود، من هم از این قاعده مستثنی نبودم. گرچه پول نداشتم ولی سردبیر مجله هم اتاقی من بود و این مهمتر از داشتن استعداد نویسندگی و . . . است. نه تنها من بلکه بقیه هم اتاقی هایم (ایمان و کامیار) نیز از این قاعد مستثنی نبودند!
کلی خوشحال بودم از این که اسمم در یک نشریه نوشته می شود و می توانم جلوی در و همسایه پز بدهم، حتی اگر آخرین اسم باشد و در قسمتِ با تشکرها!

اعتراف می کنم! اعتراف می کنم اولین طنزهایی که نوشتم بسیار لوس و بی مزه بودند. گرچه با دانستن این موضوع کمی توی ذوقم می خورد اما خوبی اش این است که نشان می دهد فکرم آن قدر رشد پیدا کرده که بتوانم ضعف های مطالب قبلی ام را ببینم (البته این امکان هم وجود دارد که در آینده به این نتیجه برسم که حالا هم خیلی لوس و بی مزه می نوشتم!)
وقتی به متن آن زمانم دقت کردم، دیدم پر از علامت پرانتز و علامت تعجب است. در ضمن عادت داشتم چندتا علامت تعجب جلوی یک جمله بگذارم (!!!!!). احتمالا آن موقع فکر می کردم اگر در پایان یک جمله ای علامت تعجب بگذارم، خواننده در پایان جمله متوجه می شود که باید بخندد و هر چه قدر تعداد علامت تعجب ها بیشتر باشد خواننده باید بیشتر بخندد!
نکته دیگری که به نظرم خیلی افتضاح آمد، امضای پایانی متنم بود که معمولا می نوشتم "FELAN BYE"!
از توی علامت های نگارشی از علامت تعجب (!) بیشتر خوشم می آید، بعدش هم علامت سوال (؟). اگر خدای ناکرده برایم کامنت گذاشتید، بنویسید شما از کدام علامتِ نگارشی بیشتر خوشتان می آید؟

املش یا بهشت پنهان (Hidden paradis)! دومین مطلب من بود که در همان شماره نشریه چاپ شد. یادم می آید این مطلب را از یک روزنامه رونویسی کرده بودم و عکس هایش را هم از اینترنت پیدا کردم.
پ.ن: از لحاظ باستان شناسی گاو املش بسیار معروف است و در موزه هایِ خارجی نیز وجود دارد. تصویر سمت چپ یک گاو سفالی را نشان می دهد که اگر اشتباه نکنم در یکی از موزه های انگلیس نگهداری می شود. اطلاعات بیشتر را می توانید در اینجا بخوانید.

این هم صفحه پشت جلد. ارتباط شعر و تصویر را خودتان پیدا کنید "FELAN BYE"!!!!!
کاروانسرای عباسی
در محوطه بیستون تنوع جالبی از بناهای تاریخی در برهه های مختلف زمانی وجود دارد.

تصویر مربوط به قسمتی از کاروانسرای عباسی است و تابلوی کنار آن هیچ ربطی به فضای داخل آن ندارد.

این آبشار مربوط به یکی از محل های اطراف کرمانشاه به نام "صحنه" است. البته ما هیچ مورد غیر اخلاقی و صحنه داری در آن جا مشاهده نکردیم اما گویا برادران امر به معروف و نهی از منکر مواردی دیده بودند، زیرا بر روی یک تابلوی بزرگ نوشته شده بود:
"از نافرمانی خدا در مکان های خلوت خودداری کنید."!

کرمانشاه در یک نگاه
در ادامه سفر به سنندج رفتیم. شباهت کرمانشاه و سنندج مانند شباهت کپور چینی و چالباش است! کرمانشاه مانند کپور چینی است. با شریط محیط سازگاری پیدا کرده و تقریبا بومی ایران شده. به عنوان مثال در کرمانشاه زبان کردی تبدیل به گویش شده و مردم گاها فارسی حرف می زنند و تعصبی نسبت به این موضوع ندارند ولی سنندج مانند چالباش است ( یک تاس ماهی روسی است!) هویت خودش را حفظ کرده و مانند شهری است که انگار به ایران تعلق ندارد!

سنندجی ها علاوه بر زبان، سعی می کنند برخی از فرهنگ های قدیمی خودشان را نیز حفظ کنند. از جمله معروف ترین این فرهنگ ها رقص و لباس کردی است! به تنوع رنگی لباس زن ها در این تصویر دقت کنید. رنگ هیچ کدام از آن ها با هم یکی نیست.

دزدگیرشیر آب!! این هم یکی دیگر از اختراعات بزرگ دانشمندان ایرانی است که من در یکی از دستشویی هایی عمومی شهر سنندج آن را کشف کردم!